درقسمتی ازکتاب غم بم نویسنده شکراللهی اینچنین آمده است :
غم ناگفتنی دختركی كه تمام خانواده اش را از دست داده بود
نویسنده كتاب غم بم با اشاره به خاطره ای دردناك از یك دختربچه بمی گفت: چند روز از حادثه دلخراش زلزله بم می گذشت كه به قبرستان رفتم، آنجا صحنه ای تلخ را دیدم كه هیچگاه فراموش نمی كنم.
وی ادامه داد: دختر بچه ای پریشان و سرگردان، بی قرار از این قبر به آن قبر می رفت، حركاتش توجه مرا عمیقا به خود جلب كرد كنارش رفتم و از او پرسیدم چرا پریشانی چرا اینقدر این طرف و آنطرف می روی؟
وی گفت: خانمی كه آن نزدیكی نشسته بود از من خواست رهایش كنم و ادامه داد، نمی بینی آن قبر پدر، آن دیگری قبر مادرش، آن یكی خواهر اول و ...
شكراللهی افزود: زن یكی یكی افراد خانواده دخترك را نام برد و نوبت به خاله و دایی و عمو و عمه اش رسید و زن ادامه داد، او حالا هیچ كس را ندارد.
وی افزود: زن گفت، من همسر برادرش هستم آن هم قبر همسر و فرزندم است حالا دلیلی برای ماندن در بم ندارم و می خواهم به جیرفت نزد خانواده ام برگردم ولی نمی دانم با این بچه چه كنم.
نویسنده كتاب غم بم گفت: بعد از توضیحات زن متوجه چرایی سرگردانی و پریشانی دخترك شدم.
وی اظهار داشت: حالا خورشید در حال غروب كردن بود، غم غروبی غمناك قبرستان را فرا گرفته بود، زن چند قدمی از قبرستان دور شد و كمی بعد به دخترك كه هنوز لابه لای قبرهای گمشده هایش را می جست اشاره كرد و گفت چرا نمی آیی؟ و دخترك ناچار از دلبندانش دل كند و دنبال زن روان شد.
